اون روز از بانک میومدم ٬ کارام تموم شده بود٬هوا عجیب گرم بود!!رفتم همون بستنی فروشی که همیشه می رفتم .صاب مغازه نبود ولی مغازه باز بود.پسرش گفت: الان بابام میاد...حسم نگرفت تو مغازه بشینم رفتم جلویه دره مغازه رو پله زیره سایه نشستم.یه پیره مرد هم با من همونجا نشست.به من گفت اسمت چیه؟گفتم علی...گفت خیلی با اعتماد به نفس گفتی علی!!!اسمتو خیلی دوست داری؟گفتم:آره ...خیلی....گفت:چند سالته؟گفتم:۲۲٬۲۱٬۲۰... گفت اِ ؟!اینقدر سنت واست بی اهمیته؟!گفتم آره یه چی تو همون مایه ها...گفت سره کار بودی؟دنباله پول؟ گفتم اِی بابا... پول چیه؟!!گفت معلومه پولم واست ارزش نداره...گفتم :بی ارزش تر از چرک کفه دست...بهم گفت از زندگیت راضی هستی؟گفتم فعلا دنباله اینم که بدونم زندگی چیه؟...بعدش به این فکر می کنم که راضی هستم یا نه؟به من نگا کرد ولی من اصلا نگاش نکردم!!گفت از زندگیت چی می خوای؟گفتم فعلا یه بستنی یا شیر موز!!!خندید ...گفت شوخم که هستی؟گفتم نه اونقدر که تو فکر می کنی!خیلی بیشتر از اینکه تو فکرشو بکنی...گفت نه جدی از زندگی چی می خوای؟ گفتم دیگه از زندگی هیچی نمی خوام ولی از مرگم خیلی چیزا می خوام... گفت مثلا چه چیزایی؟گفتم به تو ربطی نداره!!! گفت همیشه اینقدر رکی؟گفتم نه همیشه٬فقط موقع هایی که شوخی نمی کنم...بهم گفت چند تا کلمه می گم تو هم چند تا کلمه بگو...گفتم باشه نمی گم ولی تو بگو...یه خورده قاطی کرد ...گفت تو ...گفتم گیرنده کلمه هاتو بگو...
گفت خدا...گفتم ایناهاش...
گفت غم...گفتم دل...
گفت تشنه ترین گفتم به تو چه؟
گفت آدما...گفتم من و تو ...
گفت ماهی...گفتم علی
گفت علی ...گفتم تشنه ترین
گفت زندگی...گفتم تغییر
گفت مرگ..گفتم تاخیر
گفت جهنم...گفتم فاصله ی طبقاتی
گفت بهشت...گفتم هوم؟
گفت عشق...چشمک زدم
گفت هم شوخی کردی ٬هم جدی شدی ٬هم عصبانی شدی٬مسخره هم کردی.وسط اینا یه چیزیایی هم گفتی که به درد می خورد.
صاب مغازه اومد.می خواستم خدافظی کنم نگاش کردم.دیدم تصویره خودمه تو شیشه ی دودیه مغازه...
اگه شما کناره من بودید از من چی می پرسیدید؟اگه خودتون کناره خودتون بودید از خودتون چی می پرسیدید؟اگه به شما بگن علیو نقاشی کن!!منو چه جوری می کشید؟ خودتونو چه شکلی می کشید؟خودمونو نقاشی کنیم.
یا علی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:1 توسط : شیوانا
