تبليغاتX
Directory of General Blogs

روی کاغذهای خیس نامه می نویسم...اما چه حاصل؟..اصلا نمی دانم برای که می نویسم کاغذهای من خیس است چون اشکهایم بر آن می ریزد...حاصلی ندارد چون هیچ کس نمی فهمد بر من چه می گذرد از همه چیز با همه کس
از همه چیز با همه کس
پنجشنبه 1386/02/06
برگ و درخت

دارم تند تند می نویسم ٬ نمی دونم آخرش چی در میاد!!!!!!

فصل٬فصل بهاره...تو بهار خدا لطف می کنه و با رحمته خودش باعث میشه برگ با درخت آشنا شه٬این دو تا همدیگه رو پیدا می کنن ٬ ۳ ماه طول میکشه تا به همدیگه عادت کنن .تابستون که میشه درخت دیگه فکر میکنه برگ مال خوده ٬خودشه.اینقدر خوشحال میشه که از خوشحالی میوه می ده.فکر می کنه دیگه همه ی غم و غصه هاش تموم شده ...

اما همه ی این فکرا سه ماه بیشتر طول نمی کشه ...برگ از درخت خسته میشه ... برگ اینقدر مغرور بود که فکر می کرد دلیل توجه همه به درخت فقط و فقط بخاطره وجوده اوونه.

هر چی درخت نازه برگو میکشه فایده نداره ٬برگ واسه اینکه به درخت بگه دیگه ازت خوشم نمیاد رنگ عوض می کنه ٬تا اینکه تصمیم می گیره درختو تنها بذاره و بره.بره واسه خودش...

از اون بالا میاد پایین ٬در اصل میفته پایین.وقتی میرسه به زمین می بینه آدما از خورد کردنش و صدای خش خشه خورد شدنش زیره پا لذت می برند شاید این نفرین درخت بود.برگه به پایه درخت میفته.التماس...التماس... اما فایده نداره.برگ تازه فهمیده بود همه ی خوشگلیش با درخت بودن بود.اما غرور ...

زمستون...

برگی دیگه نیس ...درخت واسه اینکه همه ی خاطراتش رو با اون برگ فراموش کنه میگیره می خوابه و منتظره بهار میشه تا بازم ...

درخت همیشه درخته ٬اونی که عوض میشه و میره و میاد برگه

چرا تعداد درختای چهار فصل اینقدر کمه؟

یا علی

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:28 توسط : شیوانا

RSS