روزی روزگاری پرنده ای بود با یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان حیوانی مستقل و آماده ی پرواز در آزادی کامل.روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد.با چشمانی درخشان در حالی که دهانش باز مانده بود به پرواز پرنده می نگریست.پرنده به زمین نشست و از زن دعوت دعوت کرد با هم پروازکنن وزن پذیرفت...زن پرنده را تحسین می کرد ارج می نهاد و می پرستید...ولی در عین حال می ترسید .می اندیشد مبادا پرنده بخواهد به کوهستان دور دست برود.زن احساس حسادت کرد...حسادت به توانایی های پرنده در پرواز.
...و احساس تنهایی کرد
اندیشد(( برایش تله می گذارم))پرنده هم که عاشق شده بود روز بعد بازگشت به دام افتاد و در قفس زندانی شد.زن هر روز به قفس می نگریست .همه هیجانش در آن قفس بود.ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست .پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرفش وجود نداشت.بنابر این علاقه او به حیوان از دست رفت .پرنده نیز بدون پرواز زندگی بیهوده ای را می گذراند و سر انجام روزی پرنده مرد.
زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید.ولی هرگز قفس را بیاد نمی آورد.تنها روزی بخاطرش مانده بود که برای اولین بار پرنده را در حال پرواز و در میان ابرها دیده بود.اگر زن اندکی توجه می کرد به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش بود.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:27 توسط : شیوانا

