از آسمون داره برف میاد ٬ چیزی که می بینی یه سری دونه های ریزه سفید و چیزی که حس می کنی سرماست.نمی دونم برف داره صعود می کنه یا سقوط؟ نمی دونم راضی یه که داره از اون بالا میاد این پایین؟نمی دونم شاید یه حس از بند رها شدن !اصلا شاید نمی دونه داره به کجا میاد؟ می تونم بگم ببینید زمینی که ما توش داریم زندگی می کنیم چقدر زیباست که برفا واسه نشستن و آب شدنشون رو این زمین اینقدر عجله می کنن!پس زمینمون رو دوست داشته باشیم!اما اینا رو نمی گم!
می گم:
برفا هم مثه ما با هزار ذوق و شوق میان رو این زمین ٬فکر می کنن اینجا از جایی که بودن خیلی بهتره٬اما چه بلایی سرشون میاد؟تا کی باید برفا ما رو خوشحال کنن و ما نفهمیم که برفه داره با آب شدنش ما رو خوشحال می کنه؟فکر کنیم این دونه های سفید احساس ندارند؟زیره پاهامون لهشون کنیم!تنها چیزی که باقی میمونه اینه که برفا می گن کاش نمی امدیم! کاش زودتر آب بشیم راحت شیم!
اصلا دوست ندارم جای برف باشم!حتی اگه با امدنم خیلی ها خوشحال بشن!

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:29 توسط : شیوانا
