یه روز یه ماهی که خیلی کوچولو بود ٬دید زیاد زنده نیست!آخه مریض بود ٬به خودش گفت تو این چند وقته مونده از عمرم برم سفر ٬ برم تا برسم به خدا.تنهایی ره افتاد... . اول راه با خودش قرار گذاشت ٬ به کسی وابسته نمی شم٬ عاشق نمی شم ٬ به کسی نمی گم دارم کجا می رم٬ اگر کسی هم تو راه ازم پرسید کجا میری؟ می گم می رم آب بخورم !خوب اونم بهم می خنده و میگه برو بدون اینکه بفهمه چی گفتم . پیش خودش گفت با رفتن به این سفر کم کم بابا و مامان هم به نبودنم عادت می کنن ٬ اینجوری وقتی مردم راحت تربا نبودنم کنار میان.
ماهیه ما چند تا خصوصیت داشت ٬ خیلی باهوش بود٬مهربون بود٬به قول خودمون سر زبون داشت و خیلی هم پاک بود.
سفر ماهی کوچولو شروع شد.
خدا کدوم وره؟دید یه سری ماهی ها قبلا یه راهی رو پیشنهاد کردن.گفت :((خوب همین راه می رم)). راه افتاد...
تو راه خیلی از ماهی ها رو دید ٬ خیلی ها تو این راه بودن اما نمی دونستن کجان!یه سری ها هم می دونستن کجان ٬ ولی نمی دونستن چرا؟! یه چند تا ماهی هم که خیلی کم بودن دنبال این چرا بودن! اما ماهی یه ما فقط به خدا فکر می کرد.پس راهش ادامه داد...
تو راه خسته شد٬عاشق شد٬وابسته شد ٬ دلش تنگ شد ٬ و... ٬که نمی خواست هیچکدومش بشه! ترسید ٬ چیزی که هیچوقت تجربه نکرده بود!اما با هوش و زبونی که داشت و اون خنده هاش نذاشت کسی بفهمه.
خیلی جلو رفته بود ٬اما خدا رو ندید که ندید!این فکر که دیگه زیاد نیست مثه خوره داشت تمام وجودش رو می خورد.تنها دلخوشیش این بود که وقتی داره گریه می کنه چون تو آبه کسی اشکاش نمی بینه!
ماهیه ما داشت می مرد...
وقتی داشت دیگه نفس های آخر می کشید به این نتیجه رسید که به نا کجا آباد امده٬به این نتیجه رسید که خدا همون جایی بوده که بوده٬همون جایی که پدر و مادرش و علاقش نسبت به اونا بوده.
خدا همون جای بوده که عاشق شده ٬ همون جایی که وابسته شده
خدا همون اقیانوسی بوده که توش بوده
یا علی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:1 توسط : شیوانا

