عشق والیبال بود اما بخاطر یه سری مشکلات با باباش لج می کرد و نمی رفت دنبالش تا اینکه یه روز یه دختری رو دید یه هفته دنبالش بود هر جا اون می رفت اینم می رفت تا اینکه دختره بر گشت بهش گفت : چیه ؟دیونم کردی ! چی می خوای از من؟ این رفیق ما که زبونش بند اومده بود شمارش داد و گفت :می دونم زنگ نمی زنی ولی بگیر....دلم و نشکن....
دختره بر خلاف چیزی که رفیقه ما فکر می کرد زنگ زد... رابطشون به حدی رسیده بود که می شد اسمه عشق و گذاشت روش .
رفیقه ما بخاطره عشقش٬ والیبال و شروع کرد .شب و روز تمرین ٬ اگه خودشم نمی خواست دختره نمی ذاشت .تا اینکه انتخاب شد واسه تیم ملی (دانش آموزی) رفتن واسه مسابقات قبرس. اونجا با بد شانسی چهارم شدن .
اومد ایران٬ تو فرودگاه عشقش و ندید ... رفت خونه که موبایلش زنگ خورد...
یه غریبه گفت :شهرزاد تصادف کرده تو کماست...دنیا رو سرش خراب شد....
شهرزاد مرد... رفیقه ما هم کم از مرده نداشت... می دونم راضی نیست بگم چه بلایی سر خودش آورد ولی همین قدر بدونید که والیبال و بوسید گذاشت کنار.
آره داش ابوذر ٬ به واسطه ی یه عزیزی یاده اون شب که با هم گریه کردیم افتادم گفتم بذار یه خرده بقیه بفهمن ابوذر همه ی زندگیش مسخره بازی و تیکه انداختن نبوده ٬هی رفیق ٬یاد نره اشکه من و فقط تو دیدیاااااااااااااااا.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:45 توسط : شیوانا

