تبليغاتX
Directory of General Blogs

روی کاغذهای خیس نامه می نویسم...اما چه حاصل؟..اصلا نمی دانم برای که می نویسم کاغذهای من خیس است چون اشکهایم بر آن می ریزد...حاصلی ندارد چون هیچ کس نمی فهمد بر من چه می گذرد از همه چیز با همه کس
از همه چیز با همه کس
پنجشنبه 1385/03/18
شفا گرفته بودم...

هشت یا نه ساله بودم که مثل همه ی شب ها بد از شیطونی های معمول روزانه خوابم برد. صبح که بیدار شدم دیدم یکی از پاهام(راست)باز نمیشه یعنی از زانو تا شده بود و باز نمی شد. مامان رو صدا کردم گفتم مامان یکی از پاهام باز نمیشه !خیلی هم درد میکنه !مامان فکر کرد دارم مسخره بازی در میارم و دوباره دارم شیطونی می کنم ولی وقتی امد دید دارم از شدت درد گریه می کنم سریع زنگ زد به بابا خلاصه ما چند تا دکتر خوب رفتیم ولی هیچکدوم هیچی نفهمیدن!یکی میگفت این پاش استخونه اضافه آورده ولی تابلو بود داره رو هوا حرف می زنه و هیچی نفهمیده.مامان که دیگه دائم در حال گریه کردن بود.بقیه هم تقریبا نا امید شده بودن. تا اینکه یه روز وقتی ما کنار خیابون منتظر بابا بودیم یه خانوم امد به مامان گفت چی شده دخترم ؟مامان جریان واسش تعریف کرد خانومه گفت:((من سیدم به من میگن سید خانوم این شیرینی رو بخور امشب جدم (حضرت موسی کاظم)میاد به خوابت اگه تونستی تو خواب ۳ تا صلوات بفرستی شفا می گیری)) شب خوابیدم و همونجوری شد که سید خانوم گفت .صبح بیدار شدم ...شفاگرفته بودم ...

اون سید خانوم هنوز میاد خونمون. میاد میگه پسر من کوش؟ 

یه چند وقتی هم هست بایه سید دیگه آشنا شدم اونم حرف نداره اصلا یکی از یکی بهترن دست همشون

 می بوسم.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:42 توسط : شیوانا

RSS