تبليغاتX
Directory of General Blogs

روی کاغذهای خیس نامه می نویسم...اما چه حاصل؟..اصلا نمی دانم برای که می نویسم کاغذهای من خیس است چون اشکهایم بر آن می ریزد...حاصلی ندارد چون هیچ کس نمی فهمد بر من چه می گذرد از همه چیز با همه کس
از همه چیز با همه کس
دوشنبه 1385/02/25
داستان هفته

یه روز یکی داشت از یه کوچه رد می شد دید یه پیرمرد داره یه عقرب از تو یه چاله در میاره.دقت کرد دید پیرمرد عقرب با دو تا چوب میگیره و میاره بالا اما عقرب نیش میزنه منتها به چوب پیرمرد هم ناخودآگاه عقرب ول میکنه ودوباره امتحان میکنه تا اینکه پیرمرد میبینه اینجوری نمیشه پس چوبها رو کنار گذاشت و با دستش عقرب گرفت عقرب این بار هم نیش زد اما پیر مرد ولش نکرد و از چاله درآوردش.اون مرد که خیلی از دیدن این حرکت پیرمرد تعجب کرده بود.رفت و از پیرمرد پرسید چرا با اینکه اون عقرب تو رو نیش می زد نجاتش دادی؟پیرمرد گفت:((اون عقرب کاری رو می کرد که باید می کرد و برای اون کار به وجود اومده بود منم کاری رو کردم که باید می کردم و برای اون به وجود اومدم)).


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:36 توسط : شیوانا

RSS