باره دگر با خود به سخن نشستم
شاید بگویم و بگویی که من مستم
نمی هراسم از گفتن اندیشه هایم
اما چه سود شکسته بال هایم
دلم را از تاریکی می زدایم
برای دیدن چشمهایم را می گشایم
می خواهم ببینم و بدانم و بمیرم و ببازم
هر چند در رویاهایم دوست داشتم بسازم
آخر چشمان من هر چه دید سیاهی بود
دنیا سمبل بی نظیره تباهی بود
فریاد زدم خدایه پاک و نازنین
این بود آن آسمان و زمین؟
به خودت قسم نمی خواهم کفر گویم
تنها می خواهم حرفهای دلم را باز گویم
آخر خدایم من که بریده ام
چه گویم پاسخ دل دریده ام؟
خدایا می دانم تو پاکی و پر از نور
پس چرا آدمها شده اند از تو دور
خدایا مگر اینها را تو نیافریدی ؟
پس از کجاس اینهمه سیاهی و پلیدی؟
خدوندا چرا ایقدر زود از این دنیا سیر شده ام
شک می کنم!در جوانی پیر شده ام؟
برای من این بزرگترین سوال است
چرا انسان اینقدر بی پر و بال است؟
خدایا من یه کمترین بیش نیستم
کمکم کن تا بفهمم چیستم

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:16 توسط : شیوانا

