چهارشنبه 1386/05/31
باره دگر با خود به سخن نشستم
شاید بگویم و بگویی که من مستم
نمی هراسم از گفتن اندیشه هایم
اما چه سود شکسته بال هایم
دلم را از تاریکی می زدایم
برای دیدن چشمهایم را می گشایم
می خواهم ببینم و بدانم و بمیرم و ببازم
هر چند در رویاهایم دوست داشتم بسازم
آخر چشمان من هر چه دید سیاهی بود
دنیا سمبل بی نظیره تباهی بود
فریاد زدم خدایه پاک و نازنین
این بود آن آسمان و زمین؟
به خودت قسم نمی خواهم کفر گویم
تنها می خواهم حرفهای دلم را باز گویم
آخر خدایم من که بریده ام
چه گویم پاسخ دل دریده ام؟
خدایا می دانم تو پاکی و پر از نور
پس چرا آدمها شده اند از تو دور
خدایا مگر اینها را تو نیافریدی ؟
پس از کجاس اینهمه سیاهی و پلیدی؟
خدوندا چرا ایقدر زود از این دنیا سیر شده ام
شک می کنم!در جوانی پیر شده ام؟
برای من این بزرگترین سوال است
چرا انسان اینقدر بی پر و بال است؟
خدایا من یه کمترین بیش نیستم
کمکم کن تا بفهمم چیستم

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:16 توسط : شیوانا
جمعه 1386/04/22
اگه شما...
اون روز از بانک میومدم ٬ کارام تموم شده بود٬هوا عجیب گرم بود!!رفتم همون بستنی فروشی که همیشه می رفتم .صاب مغازه نبود ولی مغازه باز بود.پسرش گفت: الان بابام میاد...حسم نگرفت تو مغازه بشینم رفتم جلویه دره مغازه رو پله زیره سایه نشستم.یه پیره مرد هم با من همونجا نشست.به من گفت اسمت چیه؟گفتم علی...گفت خیلی با اعتماد به نفس گفتی علی!!!اسمتو خیلی دوست داری؟گفتم:آره ...خیلی....گفت:چند سالته؟گفتم:۲۲٬۲۱٬۲۰... گفت اِ ؟!اینقدر سنت واست بی اهمیته؟!گفتم آره یه چی تو همون مایه ها...گفت سره کار بودی؟دنباله پول؟ گفتم اِی بابا... پول چیه؟!!گفت معلومه پولم واست ارزش نداره...گفتم :بی ارزش تر از چرک کفه دست...بهم گفت از زندگیت راضی هستی؟گفتم فعلا دنباله اینم که بدونم زندگی چیه؟...بعدش به این فکر می کنم که راضی هستم یا نه؟به من نگا کرد ولی من اصلا نگاش نکردم!!گفت از زندگیت چی می خوای؟گفتم فعلا یه بستنی یا شیر موز!!!خندید ...گفت شوخم که هستی؟گفتم نه اونقدر که تو فکر می کنی!خیلی بیشتر از اینکه تو فکرشو بکنی...گفت نه جدی از زندگی چی می خوای؟ گفتم دیگه از زندگی هیچی نمی خوام ولی از مرگم خیلی چیزا می خوام... گفت مثلا چه چیزایی؟گفتم به تو ربطی نداره!!! گفت همیشه اینقدر رکی؟گفتم نه همیشه٬فقط موقع هایی که شوخی نمی کنم...بهم گفت چند تا کلمه می گم تو هم چند تا کلمه بگو...گفتم باشه نمی گم ولی تو بگو...یه خورده قاطی کرد ...گفت تو ...گفتم گیرنده کلمه هاتو بگو...
گفت خدا...گفتم ایناهاش...
گفت غم...گفتم دل...
گفت تشنه ترین گفتم به تو چه؟
گفت آدما...گفتم من و تو ...
گفت ماهی...گفتم علی
گفت علی ...گفتم تشنه ترین
گفت زندگی...گفتم تغییر
گفت مرگ..گفتم تاخیر
گفت جهنم...گفتم فاصله ی طبقاتی
گفت بهشت...گفتم هوم؟
گفت عشق...چشمک زدم
گفت هم شوخی کردی ٬هم جدی شدی ٬هم عصبانی شدی٬مسخره هم کردی.وسط اینا یه چیزیایی هم گفتی که به درد می خورد.
صاب مغازه اومد.می خواستم خدافظی کنم نگاش کردم.دیدم تصویره خودمه تو شیشه ی دودیه مغازه...
اگه شما کناره من بودید از من چی می پرسیدید؟اگه خودتون کناره خودتون بودید از خودتون چی می پرسیدید؟اگه به شما بگن علیو نقاشی کن!!منو چه جوری می کشید؟ خودتونو چه شکلی می کشید؟خودمونو نقاشی کنیم.
یا علی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:1 توسط : شیوانا
پنجشنبه 1386/02/06
برگ و درخت
دارم تند تند می نویسم ٬ نمی دونم آخرش چی در میاد!!!!!!
فصل٬فصل بهاره...تو بهار خدا لطف می کنه و با رحمته خودش باعث میشه برگ با درخت آشنا شه٬این دو تا همدیگه رو پیدا می کنن ٬ ۳ ماه طول میکشه تا به همدیگه عادت کنن .تابستون که میشه درخت دیگه فکر میکنه برگ مال خوده ٬خودشه.اینقدر خوشحال میشه که از خوشحالی میوه می ده.فکر می کنه دیگه همه ی غم و غصه هاش تموم شده ...
اما همه ی این فکرا سه ماه بیشتر طول نمی کشه ...برگ از درخت خسته میشه ... برگ اینقدر مغرور بود که فکر می کرد دلیل توجه همه به درخت فقط و فقط بخاطره وجوده اوونه.
هر چی درخت نازه برگو میکشه فایده نداره ٬برگ واسه اینکه به درخت بگه دیگه ازت خوشم نمیاد رنگ عوض می کنه ٬تا اینکه تصمیم می گیره درختو تنها بذاره و بره.بره واسه خودش...
از اون بالا میاد پایین ٬در اصل میفته پایین.وقتی میرسه به زمین می بینه آدما از خورد کردنش و صدای خش خشه خورد شدنش زیره پا لذت می برند شاید این نفرین درخت بود.برگه به پایه درخت میفته.التماس...التماس... اما فایده نداره.برگ تازه فهمیده بود همه ی خوشگلیش با درخت بودن بود.اما غرور ...
زمستون...
برگی دیگه نیس ...درخت واسه اینکه همه ی خاطراتش رو با اون برگ فراموش کنه میگیره می خوابه و منتظره بهار میشه تا بازم ...
درخت همیشه درخته ٬اونی که عوض میشه و میره و میاد برگه
چرا تعداد درختای چهار فصل اینقدر کمه؟
یا علی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:28 توسط : شیوانا
چهارشنبه 1386/01/08
اینجوریاس؟
سلام...عیدتون مبارک...
می خواستم زودتر آپ کنم اما نشد ٬ مسافرت بودم٬ببخشید که یه خورده دیر تبریک گفتم!یه مطلب می نویسم که به نظره خودم جالب بود٬چند وقت پیش یه کتاب می خوندم از یه نویسنده ی هندی که فیلسوف بزرگیه واسه خودش٬ یه سری چیزا توش بود که هم جالب بود هم جدید٬یعنی از اون کتابایی بود که آدمو می برد تو فکر...اسمه کتابه بود رویای آبی یا حقیقت تاریک:
آسمان پهناور است ٬ آنقدر که نمی توان با هیچ مقیاسی اندازه و بزرگی آن را مشخص نمود ٬آیا تا به حال به این فکر کرده اید که چرا آسمان رنگی آبی گونه دارد؟ آری علم می گوید رنگ ها نتیجه ی پرتوهای نوره خورشید است٬ اما چرا فضا سیاه است؟این رنگه سیاهی از کجا می آید؟چرا در فضا همه چیز سیاه است؟سیاهیه مطلق!اشتباه نکنید٬این سیاهی نیست٬تاریکی است!این رنگ نیست ٬گناه است!بله تاریکی...خداوند قبل از اینکه انسان را بیافریند ٬در جو موجوداتی را خلق کرد٬انسان نبودند ٬ولی حیوان هم نبودند!آنها پا برای راه رفتن نداشتن بلکه پرواز می کردند٬اما بال هم نداشتند!این موجودات جنسییت نداشتند٬اما تولید مثل می کردند! خداوند به آنها قدرته ابتکار و اختراع داده بود٬ حتی بیشتراز انسان امروزی! آنها بسیار باهوش بودند٬هوشی که خداوند بر آنها قرار داده بود٬اما این موحودات از این نعمت خدا دادی سوءاستفاده کردند و سعی داشتند وسیله ای بسازند تا با آن بر خداوند غلبه کنند٬ پس خداوند بر آنها عذاب قرار داد٬همه ی این موجودات در لحظه ای از بین رفتند٬ و تاریکی که مظهره شر و بدی است جو را فرا گرفت.
خدایی جالب بود٬نه؟من که کلی رفتم تو فکر٬گفتم عجب ...!!!پس اینجوریاس!!!
دوستای عزیز کل مطلبه بالا دروغ بود!!!!همشو از خودم در آوردم!!!نویسنده ی هندی٬اسمه کتاب٬کله مطلب٬همش دروغ بود!!!اصلا یه همچین چیزایی هیچ جا نوشته نشده٬ گفتم اول ساله جدید بگم٬حواستون جم باشه٬دروغ گفتن تو هیچ زمینه ای کار نداره٬نذارید دروغ تو مختون کنن٬بعنوان حقیقت٬فکر می کنید تا حالا چند تا از این دورغا روی تکرار ومدام بیان شدن ٬ به حقیقت هایی تبدیل شدن و ماها داریم باهاشون زندگی می کنیم.اینکه بگن بزرگترین دانشمنده جهان فلان حرف رو زد دلیل نمیشه که اون حرف درست باشه٬و حقیقت باشه...
خلاصه اونجوریا نیست!!اینجوریاس!!!اصلا کی می دونه چه جوریاس؟؟؟؟
ساله خوبی داشته باشید٬هرکی از من دلگیره ٬همین جا ازش معذرت خواهی می کنم٬منو یه کوچولو تو ذهنتون داشته باشید٬بسه.
یا علی...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:48 توسط : شیوانا
یکشنبه 1385/12/06
نیمکت و سایه
غروب بود ٬هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد.نشسته بود تو پارک ٬مثه همیشه رو یه نمیکت که هر لحظه احساس می کرد پایه هاش می شکنه و می افته.اونم مثه همیشه اومد ٬یه دخترکوچولویه ٬ شیطون و ناز...
سلام آقاهه ٬خوبی؟من بیکارم هر روز میام اینجا ولی تو چی؟ولی بالاخره یه روز من زودتر میام و رو این نیمکت می شینم.حالا ببین ...
یه روز دختر کوچولو اومد ٬همون موقه٬مثه همیشه٬ولی مثه همیشه نبود!دید بازم دیر اومده ٬یه نگا تو صورته آقاهه کرد و رفت.
صداش کرد ...خانومه...خانوم کوچولو...خیلی خوشحال شد.آخه تا حالا صدایه آقاهه رو نشنیده بود.برگشت اومد سمت نیمکت...
چیه آقاهه؟فکر می کردم لالی!آقاهه از رونیمکت بلند شد ٬بیا تو بشین...نه تو زود تر اومدی...خودتو لوس نکن بشین...دختر کوچولو با کلی ذوق و شوق نشست رو نیمکت...
خوب حالا بگو ببینم چه ته؟
هیچی ؟یادم رفت؟اصلا به تو چه؟تو چرا نگرانه منی؟!می خواستم بشینم رو این نیمکت!فقط همین... هوا دیگه خیلی تاریک شده ٬باید برم ٬بابام دعوام می کنه...خدافظ
فرداش دوباره اومد ٬سلام آقاهه؟تو که باز اینجایی؟ چه اخمووو٬از دستم ناراحتی؟ خوب خودتو لوس نکن می گم!آقاهه دیروز دلم گرفته بود٬ می خواستم با یکی حرف بزنم ٬می خواستم واسه یکی گریه کنم...می خواستم یکی اشکامو پاک کنه ٬یکی باشه که ...
داشت گریه می کرد...آقاهه پا شد گفت تو بشین٬گفت نه تو زودتر اومدی...خوب باشه خودمو لوس نمی کنم می شینم.
از اون روز به بعد هر وقت آقاهه می رفت منتظر می موند تا خانوم کوچولو بیاد و اون بشینه رو نیمکت.خانوم کوچولو میومد میشست رو نیمکت و واسه آقاهه حرف می زد...
من اسمم میناس ٬پدر و مادرم نمی دونم کجان؟اصلا نمی دونم هستن یا مردن...من پیشه یه آقایی زندگی می کنم٬ به همه گفتم بابامه ٬من واسش کار می کنم .پول بهم نمی ده ٬خیلی بده...خیلی اذیتم می کنه...کتکم می زنه...
خلاصه از تنهایی و بد بختیش گفت واسه آقاهه.یه روز خانوم کو چولو گفت آقاهه تو نمی خوای چیزی بگی ؟
آخه من چی بگم؟ نه نگو بیا بشین رو نیمکت بدش بگو!نه مینا تو بشین ٬من می گم.خودتو لوس نکن بشین.آقاهه نشست ...
من اسمم مهرشاده٬اندازه ی تو بیچاره نیستم ٬ولی واسه خودم خیلی بیچارم٬می دونی چیه مینا ٬بزرگترین مشکله این دنیا اینه که همه نمی تونن خوشبخت باشند.منم تنهام٬تنهاییمو با این نیمکت تقسیم کردم....
خانوم کوچولو گفت مهرشاد میای با هم باشیم؟!
مگه نیستیم؟!
نه مثه دو تا سایه...
هوا تاریک شده من باید برم ٬اون آقا بده دعوام می کنه...
فرداش وقتی اومد ٬گفت چی شد مهرشاد؟!من یکی رو می خوام که همیشه با من باشه...نزدیکترین فرد به من باشه...می خوام یکی بشه همه چیزم...هستی؟
آره هستم ٬مثه یه سایه...
تو چی ؟ تو می خوای من واسه تو مثه چی باشم؟
من می خوام یکی باشه که دوتایی رو این نیمکت بشینیم٬تنها نباشم...
هوا تاریک شده بود
مینا نمی ری؟!! نه ...تو با منی دیگه؟ آره ...آره... مثه سایه...
اون آقا بده که مینا خیلی ازش می ترسید اومد تو پارک...
دختر...دختر...مگه با تو نیستم؟...
مهرشاد با منی دیگه؟ آره ...آره... مثه سایه...
مینا رو به اون آقاهه گفت من با تو نمیام٬من می خوام با مهرشاد برم٬دوسش دارم٬دیگه از تو نمی ترسم٬دیگه به حرفت گوش نمی کنم ...
مهرشاااد؟؟!!...کو...؟؟؟ کجاست این آقا مهرشاد...
مینا منتظره صدایه مهرشاد بود...ولی وقتی بر گشت دید نیمکت خالیه...
خانوم کوچولویه ما نمی دونست حتی سایه ها هم وقتی هواتاریک میشه آدمو تنها می ذارن .مهرشاد وقتی به اون نیمکت نگاه کرده بود متوجه شده بود که تحمل وزن دونفر رو نداره....
یا علی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:0 توسط : شیوانا
سه شنبه 1385/11/17
عنوان چی بود؟
واسه سیده گلم
می خوام از خودمون بگم از قشره اکثریت این جامعه که اسممونم گذاشتن جوون
می خوام از بلایی که تازگی ها به جونه هممون افتاده بگم!کنجکاو شدی ببینی می خوام از چی بگم نه؟!
دلم هویجوری گرفته !حسه هیچ کاری رو ندارم!!!
داری درس می خونی...قبل ار خواب...وقتی کم میاری...
فهمیدی می خوام از چی بگم؟(اگه نفهمیدی دیگه...)آره این روزا خیلی اینجوری میشیم ٬نمی دونم چرا؟من خیلی فکر کردم٬خیلی خوندم ولی به نتیجه ی درست و حسابیی نرسیدم.آقا من یه چی بگم فردا واسه من دردسر نشه ٬من نمی گم دله آدم اصلا نباید بگیره هآ ٬نه ولی خوب قبول کنید تو این مقیاس تامل بر انگیزه دیگه٬نیست؟اصلا شاید یکی از دلایلی که من به نتیجه ای نرسیدم همین بزرگیه قضییس!می دونی من می گم ما ایرانی ها یه انرژیه درونی یه زیادی داریم که یه جوری باید تخلیه شه٬که اگه نشه ٬که الان نشده همینجوری میشیم که الان شدیم !!!(چی گفتم؟)
تاریخ نگاه کن ٬جنگ ٬انقلاب٬اعتصاب ٬کودتا ٬جنگ٬دوباره جنگ٬بازم جنگ٬در کل جنگ...
اینجوری ناخودآگاه اون انرژیه بود که گفتم ٬اونو خالی کردن٬واسه همینم اگه الان زارپ پاشی بری پیشه مامان بگی :مامان ٬مامان...مامان خوابه؟نه جدی .اگه زارپ بری پیشه مامان بگی مامان دلم همینجوری گرفته مامانم زورپ میزنه تو ذوقت میگه ما که هیچی نداشتیم اینجوری نمی شدیم ٬از این حرفا نمی زدیم ٬شما که ... توهم هیچی نمی تونی بگی میری که بری واسه خودت.
من نمی گم فردا بریزیم تو خیابون انقلاب کنیم که انرژیمون تخلیه شه٬که دلمون نگیره٬(ولی اگه بریم چی شعار بدیم؟گفتمش از غمه هجران چه کنم احمدی نژاد)
تو تموم دنیا دولتمردا به فکره تخلیه ی این انرژیه هستن ٬خوب واسه خودشونم خطرناکه دیگه ولی اینجا...آقا خلاصه خودت باید یه فکری بکنی دیگه.
وقتی حالا به هر دلیلی دلت می گیره اگه یکی باشه که بهش بگی که دلت گرفته ٬اگه یکیو داشته باشی که ...زیاد عذاب نمی کشی ٬ولی وقتی دلت بگیره و اونی که باید باشه نباشه٬دیگه دل گرفتن نیست ٬دل سوختنه٬وقتیم که آدم دلش به حاله خودش بسوزه می تونه مطمئن باشه که دلش دیگه نمی گیره٬چون دیگه دلی نمونده٬دله سوخته٬پودر شده٬خاکستر شده٬دود شده...
یا علی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:8 توسط : شیوانا
دوشنبه 1385/11/09
محرم
حسه نوشتن ندارم٬ولی می نویسم
جو ٬جوه محرمه ٬حرفه امام حسین و یاراشه٬تشنگی ٬ ظلم ٬اسارت ٬شهادت٬اشک...
هر کسی به یه نحوی عزاداری می کنه ٬حالا یکی بیشتر یکی هم کمتر (که البته این رو خوده امام حسین می دونه)یه سری ها عزارداری های معمول که رواج داره رو انجام نمی دن ٬اما خوب احترامه محرم رو نگه می دارن ٬یه سری هم ...بی خیال کاری به این چیزا ندارم!!!
یه سری صحبت ها هم هر ساله داره میشه تو یه جمع که نشستی ٬یا تو تلویزیون ٬یا... که هر کسی نسبت به دیدی که داره نظر می ده و انتقاد
می کنه مثه این حرفا:
ما باید به هدفه امام حسین توجه کنیم٬ما باید با عبرت گرفتن از محرم امر به معروف و نهی از منکر رو رواج بدیم٬جوونا دیگه مثه قدیم نیستن میان واسه داف بازی!تیریپ می زنن و این حرفا٬ادب را از عباس بیاموز ٬گذشت را از حسین٬صبر را از زینب٬یکی هم فقط حال میکنه با دو روز تعطیلیه محرم یکی هم...
به اینا هم کاری ندارم!!!
چیزی که می خوام بگم شاید قشنگ و شیک نباشه اما می گم!!!!
به اونایی فکر کنید که جلویه امام حسین وایستادن٬جنگیدن٬کشتن٬ شهید کردن٬سر بریدن ٬سنگ زدن٬فحش دادن ٬...
فکر نکنید اینا یه سری بنده بودن که خلق شدن واسه محرم٬واسه کربلا واسه لعنت فرستادنه ما ها٬نه٬نه٬نه...
اونا همشون مسلمون بودن٬از همه ی ما هم بیشتر عبادت می کردن٬ بابا شمر نماز شب می خونده...
اونا کاری رو کردن که فکر می کردن درسته٬یعنی جوری رو فکره اینا کار شده بود که فکر می کردن امام حسین هر چی بیشتر عذاب بکشه اینا تو بهشت جایگاه بهتری دارند.اونایی که تو شام به حضرت زینب سنگ می زدن فکر می کردن به یه کافر دارند سنگ می زنن و هر چی سنگه بزرگتر باشه اینا ثوابه بیشتری می برن.
می دونی اینا رو واسه چی گفتم؟
واسه این گفتم هر کاری که بهت میگن درسته معلوم نیست درست باشه ٬واسه این گفتم که بگم اگر خواهی نشوی رسوا هم رنگه جماعت شو آخره ضرب المثل بیخوده٬افتضاحه. فهم ٬شعور٬فکر٬درک٬...همه رو برده زیره سوال.
بله دوسته عزیزم اون زمان هیچ کدوم از اون آدما فکر نمی کردن امروز تو لعنتشون کنی ٬فکر می کردن حسین منافقه و با کشتنش دله پیغمبرم شاد میشه.راحت بگم :این تریپی رو مخشون را رفته بودن ٬اونا هم را دادن به این فکر ٬پس اون کار رو کردن که٬ سنگ خون می گرید.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:27 توسط : شیوانا
شنبه 1385/10/16
یه چی میگم...
یه چی میگم که همیشه یادمون بمونه
تو این دنیایه فانی هیچکس هیچوقت همه چیز رو به شکل ایده الش نداشته و نداره
اصلا همیشه از قدیم قصه هامون با یکی بود و یکی نبود شروع شده ٬ شروع میشه و شروع خواهد شد
اگه الان من بگم یکی بود و اون یکی هم بود خوده شما خندت می گیره می گی این پسره باز چرت و پرت گفت.
زندگی همینه ٬هیچوقت نگو خدا چرا واسه من؟چرا به من ندادی ...(هر چند تو هم می تونی داشته باشی ٬این پرانتز شعاری بیش نبود)
از یه طرفه دیگه هم ما هر وقت یه چیزیمون میشه یاده خدا می افتیم
خدایا این درس ۲۰ بگیرم(البته من که همیشه می گم خدایا این درس رو پاس کنم ٬زیاد خدا رو تو دردسر نمیندازم)
خدایا این یه بار به خیر بگذره...
خدایا آخه چرا اینجوری شد؟
می بینید ؟همیشه این جور موقع ها یادش می افتیم٬ تا حالا شده بگی سلام خدا؟صبحت بخیر؟حال دادی؟...
من میگم خدا مگه دل نداره؟خودتون رو بذارید جاش!!!با هزار امید و آرزو اومده بنده خلق کرده ٬میبینه هر وقت گرفتار میشی یادش می افتی ٬می بینه تا حل میشه مشکلون ٬فراموش میشه خدامون٬خوب خداهم میگه دوباره دوباره یه بار فایده نداره٬یه گرفتاریه دیگه و ...
الان اینارو می خونی می گی پس اونایی که کلی عشق و حال می کنن ٬خدا هم نمی شناسن چی؟
خوب خدا اونا رو بی خیال شده٬گفته برید بیبینم تا کجا می رید؟آخرش که باید بیای پیشه من کارت بزنی..پس میاد سراغه ما...
حالا بگو صدات از جایه گرم در میاد!!!!!!!کافیه یه خورده فکر کنی
مامانم همیشه می گفت به زیر دستیات نگات کن ٬منم هروقت نمره هام کم می شد ٬مامان می پرسید چرا؟می گفتم به زیر دستیام نگا کن
این آخری پیام بازرگانی بود
یا علی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:15 توسط : شیوانا
پنجشنبه 1385/10/07
اشکام
به نام آنکه که باید که باشد که باشیم ٬ که باشد که بگذرد٬که بگوییم که به نام آنکه ...
با بقیه ی مطلبام فرق می کنه
می خوام از باارزش ترین رکن شخصیتیم بگم واستون.می خوام از اشکام که خیلی دوسشون دارم بگم .اشکام خیلی واسم ارزش دارند و معتقدم این منم که به این دونه های ریز ارزش می دم ٬و واسه بقیه هم ارزش مندش می کنم.یعنی وقتی اتفاقی باعثه ریختنه اشکام می شه ٬بقیه با دیدن اشکام یه جورایی سوپرایز بشن و بیشتر تامل بکنن.
من خود خواه نیستم ولی نمی دونم چند نفرند که ارزشه اشکام رو دارند اما می دونم خودشون می دونن .اصلا اشکای آدما با هم ارتباط دارند ٬یعنی اگه کسی واسه من اشک بریزه مطمئنا اشکای منم واسه اون شروع به سفر می کنن.
اما یه تراژدیه تلخ :
اشکام که با ارزش ترین چیزای شخصیتی یه من هستن و همون اشکام که خیلی دوسشون دارم ٬ یه روز از چشام می افتن.پس گله ای ندارم اگه یه روزی از چشمه کسی بیفتم
یا علی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:58 توسط : شیوانا
شنبه 1385/09/18
برفه داره آب میشه
از آسمون داره برف میاد ٬ چیزی که می بینی یه سری دونه های ریزه سفید و چیزی که حس می کنی سرماست.نمی دونم برف داره صعود می کنه یا سقوط؟ نمی دونم راضی یه که داره از اون بالا میاد این پایین؟نمی دونم شاید یه حس از بند رها شدن !اصلا شاید نمی دونه داره به کجا میاد؟ می تونم بگم ببینید زمینی که ما توش داریم زندگی می کنیم چقدر زیباست که برفا واسه نشستن و آب شدنشون رو این زمین اینقدر عجله می کنن!پس زمینمون رو دوست داشته باشیم!اما اینا رو نمی گم!
می گم:
برفا هم مثه ما با هزار ذوق و شوق میان رو این زمین ٬فکر می کنن اینجا از جایی که بودن خیلی بهتره٬اما چه بلایی سرشون میاد؟تا کی باید برفا ما رو خوشحال کنن و ما نفهمیم که برفه داره با آب شدنش ما رو خوشحال می کنه؟فکر کنیم این دونه های سفید احساس ندارند؟زیره پاهامون لهشون کنیم!تنها چیزی که باقی میمونه اینه که برفا می گن کاش نمی امدیم! کاش زودتر آب بشیم راحت شیم!
اصلا دوست ندارم جای برف باشم!حتی اگه با امدنم خیلی ها خوشحال بشن!

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:29 توسط : شیوانا
پنجشنبه 1385/09/09
هشتاد بیست
تازگی ها نتایج سرشماری اعلام شد ٬دقیق نمی دونیم چند نفریم که داریم کنار هم زندگی می کنیم؟
حدود هفتاد و پنج ٬شش میلیونیم که تو این مملکتیم و بهمون می گن ایرانی. اینا رو گفتم واسه اینکه این بگم:
یه آقایی به نام پارتو حدود ۳۰ سال روی افراد جوامع مختلف تحقیق کرد و افراد جامعه رو به دو دسته تقسیم کرد دسته ی اول ۸۰٪ جامعه رو تشکیل می دادن ٬یعنی اکثریت جامعه اما پارتو به این ۸۰٪ میگه اکثریت کم اهمیت ٬ یعنی این ۸۰٪ تاثیر چندانی روی جامعه ندارند. این ۸۰٪ فقط روی ۲۰٪ از اتفاقات جامعه تاثیر دارند.اما دسته ی دیگه که ۲۰٪ جامعه رو تشکیل میدن اهمیت بیشتری دارند.این ۲۰٪ روی ۸۰٪ از اتفاقات جامعه تاثیر دارند.دسته ی اول بیشتر قشر کم در آمد هستند و دسته ی دوم برعکس.به این اصل می گن اصل هشتاد بیست.
اما اینا رم گفتم که بگم:
قانون هشتاد بیست پارتو تو اتفاقات روزانه ی ما هم صدق می کنه! یعنی ۸۰٪ از عملکرد ما نتیجه ی ۲۰٪ از فعالیت ماست٬ بهتر بگم ٬صبح که از خواب پا می شید اگه ۱۰ تا کار واسه انجام داشته باشید ۲ تا از اون کارا که ۲۰٪ فعالیت شما رو تشکیل می ده ۸۰٪ عملکرده روزانه ی شما رو تشکیل میده و ۸ تا کاره باقی مونده فقط ۲۰٪ از عملکرده روزانه ی شما رو تشکیل می ده.
پس صبح که بیدار می شید اول اون ۲ تا کاره مهم رو انجام بدید ٬به این فکر نکنید که ۸ تا کار انجام دادید چون این ۸ تا اکثریت کم اهمیت هستند.
مطلبم خیلی طولانی شد٬یه خورده هم تو در تو شد
ببخشید دیگه

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:56 توسط : شیوانا
سه شنبه 1385/08/30
توجیه
روزگار غریبیست ٬متولد می شوی بی آنکه ذره ای حق انتخاب داشته باشی ٬ بزرگ می شوی در حالی که نمی دانی چه دورانی را سپری می کنی!پس از پایان یافتن این دوران است که تنها حسرت از دست رفتنش را می خوری و این توجیه که گذشته ها گذشته.بزرگتر می شوی ٬احساس می کنی چیزی کم داری و...عاشق می شوی البته اگر هم نشدی خود را توجیه می کنی که شده ای٬ بدلیل همان احساس خلاء.به اصطلاح عاشق شدی بی آنکه بدانی به چه دیاری قدم گذاشته ای و به کجا باید بروی اما مهم نیست ٬چون با پایان یافتن این مقطع هم ٬نتیجه هر چه باشد چه خوب و چه بد خود را اینگونه توجیه می کنیم که سرنوشت و قسمت این بوده.و مرگ...عمرش به دنیا نبود٬خداوند اینگونه خواست٬راحت شد که مرد و توجیه هایی از این قبیل.
عمره ما به همین توجیه ها می گذرد٬ می گذرد که تنها بگذرد و دیگر هیچ.اگر این توجیه ها هم نباشد که نمی گذرد!هیچ کس همانند خوده آدمی نمی تواند خود را تو جیه کند!
شکسپیر می گوید:ما آنگونه که دوست داریم زندگی نمی کنیم !ما مجبوریم آنگونه که زندگی می کنیم را دوست بداریم.
آری زندگی زیباست!!!!!!!!!!!!!!

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:22 توسط : شیوانا
پنجشنبه 1385/08/11
خداحافظ
خداحافظ
ولی ریتم همچنان ادامه داره...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:56 توسط : شیوانا
چهارشنبه 1385/08/03
ژیانم زاپاس داره
ژیانم زاپاس داره!
این جمله رو این روزا خیلی می شنویم!پسره با دختره داره صحبت می کنه:سلام عزیزم ٬ من تازه امروز فهمیدم چقدر دوست دارم!٬خودت می دونی فقط تو تو زندگیم هستی ٬نباشی نیستم٬خدا تو رو بهم داد٬بهترین٬ خوشگل ترین ٬ با وفا ترین و... دختری هستی که تو عمرم دیدم تو بودی!اگه می خوای نباشم لازم نیست به خودت زحمت بدی٬فقط بگو دوست ندارم٬ همین بسه٬می میرم!امتحان کن !نه تو رو خدا امتحان کن.خلاصه گوشی رو قطع نکرده یکی دیگه زنگ می زنه(تازه اگه خیلی خوش شانس باشه و پشت خطی نیاد)به این یکی هم همون چیزایی که به اون اولی گفت رو میگه!!!!!!!!!
وقتی ازش می پرسی چطور شد که اینطور شد؟میگه ژیانم زاپاس داره
اینایی که گفتم اگه جای دختر و پسر رو با هم عوض کنی و پسر مخاطب باشه ٬اتفاق خاصی رخ نمی ده دقیقا همون جملات وهمون دیالوگ ها تکرار میشه و در آخر تراژدیه ژیان هم زاپاس داره!
نمی خوام بابا بزرگ بشم نصیحت کنم ٬ (خودم از همتون بدترم)٬ولی یه چی می گم شاید خوشتون امد.
احساسات دختر نسبت به پسر و همچنین بر عکس ٬ مثه نوره خورشید می مونه !اگه به چند نفر بتابه فقط اونارو گرم می کنه!به قول قمار بازا حالت رفع کدی پیدا می کنه.خورشیده دلش خوشه که بالاخره داره به یه جا می تابه و اوناهم دلشون خوشه که یه پرتو نوری روشون هست.اما این عشق و دوست داشتن نیست. باید به یکی بتابی ٬ به قول ادیسون نور تا متمرکز نشه نمی سوزونه٬ باید با احساساتت بسوزونی.تا نسوزونی عشق نداری ٬پس عاشقم نیستی.
احساتت رو باید خرج کنی٬خرج کردن عشق تنها چیزیه که با خرج کردنش بیشتر میشه. عشق رو نه میشه گدایی کرد ٬خرید یا حتی دزدید .یه جمله می گم از یادم نیست اسمش چی بود؟
شما نمی توانید کسی را مجبور کنید که به عشق شما بپردازد ٬تنها می توانی کسی باشی که مورد عشق قرار می گیرد.
آخره پست رو مثه انشاء های دوران راهنماییم تموم کنم
در آخر باید بگویم ژیان زاپاس دارد چون از پنچر شدن خویش مطمئن است.اما٬ اگر ژیان مطمئن بود که پنچر نمی شود ٬دیگر به زاپاس احتیاج داشت؟
(یاده دوران مدرسه افتادم٬یادش بخیر ٬چه دورانی بود٬با کلی ذوق و شوق انشاء می نوشتیم ٬معلمه می گفت به به٬ عالی بود ٬آخرش می داد ۱۴)
معذرت می خوام تر و خشک رو با هم سوزوندم٬ ببخشید
یا علی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:58 توسط : شیوانا
جمعه 1385/07/21
به قول یه عزیزی داستانک
یه روز یه ماهی که خیلی کوچولو بود ٬دید زیاد زنده نیست!آخه مریض بود ٬به خودش گفت تو این چند وقته مونده از عمرم برم سفر ٬ برم تا برسم به خدا.تنهایی ره افتاد... . اول راه با خودش قرار گذاشت ٬ به کسی وابسته نمی شم٬ عاشق نمی شم ٬ به کسی نمی گم دارم کجا می رم٬ اگر کسی هم تو راه ازم پرسید کجا میری؟ می گم می رم آب بخورم !خوب اونم بهم می خنده و میگه برو بدون اینکه بفهمه چی گفتم . پیش خودش گفت با رفتن به این سفر کم کم بابا و مامان هم به نبودنم عادت می کنن ٬ اینجوری وقتی مردم راحت تربا نبودنم کنار میان.
ماهیه ما چند تا خصوصیت داشت ٬ خیلی باهوش بود٬مهربون بود٬به قول خودمون سر زبون داشت و خیلی هم پاک بود.
سفر ماهی کوچولو شروع شد.
خدا کدوم وره؟دید یه سری ماهی ها قبلا یه راهی رو پیشنهاد کردن.گفت :((خوب همین راه می رم)). راه افتاد...
تو راه خیلی از ماهی ها رو دید ٬ خیلی ها تو این راه بودن اما نمی دونستن کجان!یه سری ها هم می دونستن کجان ٬ ولی نمی دونستن چرا؟! یه چند تا ماهی هم که خیلی کم بودن دنبال این چرا بودن! اما ماهی یه ما فقط به خدا فکر می کرد.پس راهش ادامه داد...
تو راه خسته شد٬عاشق شد٬وابسته شد ٬ دلش تنگ شد ٬ و... ٬که نمی خواست هیچکدومش بشه! ترسید ٬ چیزی که هیچوقت تجربه نکرده بود!اما با هوش و زبونی که داشت و اون خنده هاش نذاشت کسی بفهمه.
خیلی جلو رفته بود ٬اما خدا رو ندید که ندید!این فکر که دیگه زیاد نیست مثه خوره داشت تمام وجودش رو می خورد.تنها دلخوشیش این بود که وقتی داره گریه می کنه چون تو آبه کسی اشکاش نمی بینه!
ماهیه ما داشت می مرد...
وقتی داشت دیگه نفس های آخر می کشید به این نتیجه رسید که به نا کجا آباد امده٬به این نتیجه رسید که خدا همون جایی بوده که بوده٬همون جایی که پدر و مادرش و علاقش نسبت به اونا بوده.
خدا همون جای بوده که عاشق شده ٬ همون جایی که وابسته شده
خدا همون اقیانوسی بوده که توش بوده
یا علی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:1 توسط : شیوانا
شنبه 1385/07/15
نامه ی ثانی
سلام دوست خوبم این نامه ی دومی هست که دارم می نویسم واست.البته خیلی چیزای دیگه تو ذهنم بود که واست بنویسم اما گفتم یه خورده نامه ی اولمو باز کنم و در موردش یه کوچولو توضیح بدم. توجیه نه!!!!!!!!!!!!!!
عزیزم من هدف کلیم از نوشتن اون نامه واسه تو این بود که فکر کنی ٬ هویجوری زندگی نکنی ٬ هر جا سرنوشتت تو رو برد تو هم بری٬ می خواستم فکر کنی واسه چی به دنیا امدی؟ ٬ اصلا واسه چی می میری؟ در کل راه رو ببینید و برید.کور را از رفتن چه باک؟
من اصلا با خدا مشکل ندارم ٬ آخه می دونی خیلی ها این فکر کردن واسه همین نظرم در مورد فسلسفه ی و جود خداوند که بر گرفته از یکی از پاراگراف های کوئیلو هستش رو می نویسم واست.
خدا مثه پرده ی سینما می مونه ٬ آره اون پرده سفیده!هر فیلمی تو سینما اکران شه و بره رو پرده ٬ چه تو فیلم یکی کشته شه یا یکی عاشق ٬ یکی از گرسنگی بمیره و دیگری از پر خوری ٬ یکی صبح تا شب دعا و عبادت کنه و دیگری صبح تا شب گناه ٬ هیچ فرقی نمی کنه اون پرده سفیده٬ سفیده ٬ سفیده.
بله دوست خوبم من فقط می خواستم درک ٬فهم و معرفت وجود داشتنت رو پیدا کنی.
تا نامه ی بعد
خدا حافظ

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:44 توسط : شیوانا
شنبه 1385/07/15
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در روی خود آسان شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در پیش خود غوغا نشستن

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:6 توسط : شیوانا
پنجشنبه 1385/07/06
عکس
آقا اینقدر از خدا ٬ زندگی ٬ عشق و... گفتم که به نظرم وبلاگ خیلی یکنواخت شده یه چندتا عکس درست کردم که البته عکس ها هم حرف دارن واسه خودشون اما بی کلامن
٬یادگاری داشته باشید بدک نیست.



ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:14 توسط : شیوانا
شنبه 1385/07/01
می خوام یه نامه بنویسم واسه همه آدمای روی زمین ٬ مخوام یه خورده پر گویی کنم ٬ می خوام یه خورده سوال کنم ٬ می خوام یه خورده درده دل کنم
سلام
سلام به تو دوست خوبم که داری این مطلب میخونی دوست عزیزم نگاه کن بیبن کجا وایستادی؟کجای سرنوشتت هستی؟کجای راه هستی؟فکر می کنی برای چی آفریده شدی؟ فکر می کنی چرا خدا به تو این فرصت داد تا از بین این همه آدم که می شد باشن ولی نیستن تو به دنیا امدی؟چرا تو فرصت راه رفتن رو این زمین و نگاه کردن به این آسمون و خیلی چیزای دیگه رو پیدا کردی؟ تویی که می گی اصلا می خواستم آفریده نمی شدم !این زندگی رو می خوام چی کار؟! اصلا ادامه ی این مطلب رو نخون چون خیلی بجه ای که این حرفا رو می زنی !اینجا هم مهدکودک نیست.
این سوالا رو می دونی واسه چی پرسیدم؟ آخه از دسته خیلی از آدما اعصابم خورده ٬ می دونم پیش خودت داری می گی اینگار آقا کیه؟ نه من بلکه همه ی ما یه لقب داریم که دوست دارم بهش فکر کنی بیبنی لیاقت این منصب و صفت رو داریم؟به ما می گن خلیفهٌ الله
چند تا سوال دیگه بپرسم
فکر می کنی فقط به دنیا امدیم که بزرگ شیم؟فکر می کنی فقط دنیا امدیم که بریم دانشگاه بدشم عاشق بشیم بدش ازدواج ٬کار ٬ پول در اوردن ٬ بجه بزرگ کردن ٬ نوه تماشا کردن ٬ پیری ٬ مریضی ٬ آخرش خدا بیامرزتمون؟
خوب قبل ار ما هم که همه همین حوری بودن ! پدر و مادرت رو نگاه کن ٬ بابا بزرگ و مادر بزرگت رو نگاه کن ٬ اونا همین مسیر رو گذرندون فکر می کنی میلیون ها سال بشر خلق شده واسه اینا؟تازه مسیری که من گفتم بهترین حالتش بود .توش هم عاشق شدی هم وضعیت مالیت خوب بود هم عمرت طولانی بود چیزایی که می دونم به ۹۷٪ جوونامون بگیم اولین جمله ای که بعدش می گن اینه : دیگه چی مخوای؟
کار سختی نیست یه خورده به چیزایی که گفتم فکر کن. به سوالایی که پرسیدم جواب بده .بیبن جرا از بچگیمون تا حالا قبل از ماه رمضون مجریای تلویزیون یه سری چیزه تکراری می گن ؟میگن خداوند ماه رمضان را بر ما قرار داد تا به نفس خود غلبه کنیم ٬ و درک کنیم که گرسنگان چه می کشن؟ حرفایی که از زمان پیغمبرمون و امامامون که نوکر همشون هستم تا حالا هیچ تغییری نکرده.آخه همش دنباله همون مسیری که گفتم بودیم . بخدا دین خیلی جای پیشرفت داره مخصوصا دین ما (اسلام) . فعلا که اونایی که باید دنبالش باشن و مطالعه کنن دارن بیانیه صادر می کنن و این کشور و اون کشور رو محکوم می کنن ما هم که همون راهی رو می ریم که گفتم که فکر می کنیم واسه همین بدنیا امدیم.
چرا ما به همه چی فکر می کنیم جز این چیزا که باید بهش فکر کنیم؟ یادمه بابا بزرگم وقتی بجه بودم بهم می گفت اسم دوازده امام رو به ترتیب یاد بگیر اون دنیا اگه نتونی بگی می برنت جهنم. من همون جا با اون عقل بچگیم به بابا بزرگم خندیدم.این حرفا رو با یه خرده پس و پیش دبیرای دینی الانم دارن به بچه ها میگن!
نه واقعا فکر می کنید اگه دینمون اسلام بود ٬ همیشه نماز ه اول وقت خوندیم ٬ دروغ نگفتیم ٬ روسری تا روی ابرو بود ٬ مکه هم رفتید ٬صبح تا شب ذکرم گفتید ٬حتما دیگه ۱۰۰٪ میریم بهشت؟حالا ما که هیجکدوممون همه ی اینا رو نداریم اما اینم بهترین حالتش بود که گفتم. فکر نمی کنید خدا اون دنیا ازتون بپرسه این مغز و فکر ٬ با این عظمت بهت دادم فقط واسه ه این چیزا ؟فقط نمره ی ۲۰ بگیری؟چرا ازش استفاده نکردی و همش راهی رو رفتی که همه می گفتن خوبه؟فکر نمی کنی اگه بپرسه راهی که امدی خوب بود ولی چرا خودت روش فکر نکردی چی بگی؟
هر کاری می کنم دوست خوبم نمی تونم چیزایی که تو ذهنم هست رو دقیقا انتقال بدم!اما چیزایی که گفتم شامل ۹۷٪ جامعه ی ماست ٬ ۹۷٪ ما ها داریم راهی رو می ریم که اون ۳٪ واسه ما تعیین می کنن اون ۳٪ کسایی هستن که فکر می کنن٬ کسایی که لیدر هستن٬راهی که دوست دارن بقیه برن به اون ۹۷٪ نشون می دن مثه امام خمینی ٬مثه گاندی ٬ هیتلر ٬ ناپلئون. خدا از اونایی که راهی که هیتلر مشخص کرده بود همون ۹۷٪ ٬نمی پرسه که مگه شما فکر نداشتید؟ جزء اون ۹۷٪ نباش .
خیلی حرف زدم واست٬ البته باید یکی دو تا نامه دیگه واست بنویسم تا دقیقا منظورم رو بهت برسونم اینجوری خیلی گسسته بود و همش سوال بود .اما واسه نامه ی اول بسته.
تا نامه ی بعد
خداحافظ

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:24 توسط : شیوانا
چهارشنبه 1385/06/22
بدترین حالت
فکر می کنی بدترین حالت ممکن چیه؟
اینکه عاشق باشی ولی تو راه رسیدن به عشقت خیلی مشکلات باشه؟
اینکه به قول دایر ((ثروتمند باشی ولی آرامش فکری نداشته باشی))؟
اینکه حرف بزنی ولی کسی نفهمه چی داری می گی ؟
اینکه خیلی از مشکلات رو ببینی ولی هیچ کاری نتونی بکنی؟
اینکه بری بالای کوه ولی نتونی برگردی پایین؟
یا اینکه پایین کوه باشی بخوای بری بالا ولی نتونی؟
نه
بدترین حالت ممکن مردن در تشنگیست ٬اونم در حالی که داری تو یه دریاچه یا دریا شنا می کنی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:26 توسط : شیوانا
یکشنبه 1385/06/19
محبت و عشق(کریشنا مورتی)
محبت مهم ترین چیز در زندگی است . اما منظور ما از محبت چیست؟وقتی شما کسی را دوست بدارید ٬به این دلیل که او شما را دوست دارد . بی تردید این عشق نیست ! عشق یعنی داشتن احساسات و علاقه بدون اینکه در مقابل آن چیزی بخواهید.شما ممکن است خیلی باهوش باشید ٬ امکان دارد در تمام امتحانات خود موفق باشید ٬مدرک دکترای خود را بگیرید ومقام خوبی کسب کنید ٬اما اگر این احساس بی چون چرای عشق و علاقه ی ساده را نداشته باشید ٬ قلب شما خالی خواهد بود و بقیه ی عمر را با نا کامی خواهید گذراند.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:59 توسط : شیوانا
جمعه 1385/06/03
میشه یاد گرفت
تا حالا دیدیا شندید که مهندس های طراحی وسایل مکانیکی از طبیعت الهام می گیرند از خفاش برای هواپیما یا از دلفین برای زیر دریایی ٬ اما تا حالا فکر کردید که از طبیعت میشه درس اخلاق گرفت؟ از حیوونا هم میشه یه چیزایی یاد گرفت؟من چندتا مثال میزنم ببنید میشه.
از درخت میشه مهربونی ٬ بزرگواری و گذشت رو یاد گرفت که چه جوری روی کسی که داره تبر به ریشه اش می زنه سایه می ندارزه.
یا از آب یاد گرفت که چطور انعطاف پذیر بود؟ و با شرایط وفق پیدا کرد٬ وقتی آب از ظرفی به ظرف دیگه ریخته میشه ٬چقدر قشنگ تغییر حالت می ده٬ ولی همین آب موقعی که مانعی سره راهش قرار می گیره یه جوری راهش و باز میکنه ٬یا اینکه تغییر مسیر می ده و از یه راه دیگه به مقصدش میرسه.
میشه با نگاه کردن به ماهی به این حقیقت رسید که: ((اگر یکی همه چیز داشت دلیل بر این نمیشه که هیچی نخواد٬ ماهی همیشه تو آبه ٬هرکی از بیرون ببینه میگه ماهی هرچی بخواد دیگه آب نمی خواد ٬ولی ماهی ها تشنه ترینند)).

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:12 توسط : شیوانا
جمعه 1385/05/20
موسیقی (:
اون روز با بچه ها نشسته بودیم دور هم که گفتیم یه موزیکم باشه بدک نیست.خلاصه یه چیزی گذاشتیم که بخونه!یکی از بچه ها گفت : چرا اینجوری می خونه؟پخش خرابه؟ یکی دیگه گفت:آره پخش خرابه داره تند می خونه جالب اینجاست که اون یکی می گفت: داره کند می خونه!آخرش معلوم شد پخش سالم بوده و آهنگ اورجینالش همونجوری بوده.
نمی خوام مطلب طنز بنویسم٬ اما واقعا موسیقی ما به کجا داره میره؟
زیاد تخصصیش نمی کنم اما واقعا موسیقی کلاسیک ما کجاست؟البته باز جای خوشحالی داره چون اگه کلاسیک بهتر نمیشه بد تر هم نمیشه!آخه چیز جدیدی ارئه نمیشه ٬همون قبلی ها رو دوباره میخونن!
پاپ هم که ماشاا.. ٬ قیافه ی خواننده حرف اول و آخر و می زنه ٬آهنگ اصلا جایگاهی نداره شعرم که هیچی دیگه...یکی یه شعر میگه که دو زار نمی ارزه اونوقت یه خواننده میاد با ریتم تند می خوندش یکی با ریتم کند ٬یکی با افکت یکی هم بی افکت ٬ خلاصه با یه شعر دره پیت ۶٬۵ نفر خواننده میشن .
از رپ هم که هیچی نگم بهتره٬رپ فارسی واقعا افتضاح شده٬این به اون فحش میده ٬ حالا بر عکس.می گن رقابت باعث پیشرفت می شه٬اما تو رپ فارسی هر چی گروه ها بیشتر میشه به مقدار فحش ها هم افزوده میشه!خوب با هم کل دارید ؟میخواید به هم فحش بدید؟قرار بذارید هم دیگه رو ببینید به هم فحش بدید !وقت ندارید؟تلفنی فحش بدید !آخه این آهنگا چیه؟ من همین جااز شاعران این آهنگ ها تشکر می کنم چون هر چی زمان می گذره فحشا هم در عرض و هم در طول رشد می کنه!که این نشون می ده اونا بیکار ننشستن و دارن کار می کنن.
خیلی از حرفام موند واسه یه وقت دیگه

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:40 توسط : شیوانا
شنبه 1385/05/14
چقدر زیباست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:20 توسط : شیوانا